ما و کارن

ساخت وبلاگ
کارن عزیزم. الان دیگه تقریبا داره سه ماهی میشه که ما به لاهیجان اومدیم . اینجا رو دوست داشتی و اسفند ماه که من همچنان برای مهاجرت 50-50 بودم، تصمیم نهایی م رو منوط کردم به علاقه ی تو . البته یه دو بار...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 28 مرداد 1397 ساعت: 8:35
سال96برای همه ی ما هیجان انگیز بود. دریا به دنیا اومد، کارن دوچرخه سواری یاد گرفت، من تبدیل شدم به یه مشاور تلفنی واقعی و... معلم کارن امسال خیلی بهتر بود و هر چند شکایت های همیشگی رو داشت اما خیلی من...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 20 مرداد 1397 ساعت: 3:39
هوا بس ناجوانمردانه آلوده بود و بابا حمید پیشنهاد داد بریم لاهیجان خودش هم آخر هفته کار و بار داشت. اینه که همراه بابا بزرگ رفتیم شمال. من و کارن روی صندلی عقب ماشین به توافق رسیدیم و می تونستیم هر دو مون دراز بکشیم. تو تالاب بوجاق به کارن خیلی خوش گذشت البته خیلی هم خسته شد و از بابایی کلی کولی گرف...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11
کارن این روزها علاقه ی خاصی به کارت بازی پیدا کرده اغلب اوقات من و حمید مشغول کارت بازی با کارن هستیم و او دوست داره که برای جایزه کارتهای جدید براش بخریم. وقتی اولین بار یه دسته کارت براش خریدیم، توی سوپر مارکت بود که حتی بستنی ش رو فراموش کرد و قول داد تا یک هفته با موبایل بازی نکنه. و اجراشم کرد....ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11
عادت کرده بهش بگه : داداشی. حالا بریم سونوی بعدی ببینیم که بالاخره مسافر کوچولوی ما پسره یا دختر. بعضی وقتا نگرانی داره که من به بچه ی جدید بیشتر توجه کنم اما بر می گرده به من میگه: مامان اگه تو به داداشی بیشتر از من توجه کنی، من اصلا ناراحت نمی شم و به حرفهای من که دایم بهش می گم من به یه اندازه هر...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11
بچه که بودم  خیلی حال و هوای کریسمسی اواخر آدر و اوایلدی رو دوست داشتم. البته که زمان بچگی های من اصلا به این مقولات اهمیتی داده نمی شد و بسیار شدید جلوی هر گونه تبلیغ در مورد مسیحیت گرفته می شد. اما حس می کنم تلوزیون با اون کارتونهای زیبای والت دیسنی که الان برای بچه های امروز خیلی غریب و دست نیافت...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11
کارن میگه: مامان از این هفته بهم حقوق هفتگی بده. کیف پولش رو هم جدی تر از همیشه تحت نظر داره . بعد از یه هفته پول تو جیبی که 2000 تومن در هفته ست، کارن میگه:مامان باید به من اضافه کاری بدی.قرار بر این میشه که کارن تو کارای خونه به من کمک کنه تا من هم بهش اضافه کار بدم. دو روزه که کارن از ما خواسته خ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11
بابا بزرگ قول داده دو روز در هفته بیاد و با کارن خوش خطی و زبان کار کنه. دو هفته ای هست که این قرار رو گذاشتیم. این وسط قراره منم سو استفاده کنم و ازش بخوام که به گلدونا هم آّ بده. هر چند خیلی سریع و ساک ساکی میاد و میره اما برای همه ی ما خوبه حضورش. کارن تو اتاقش نشسته بود و کتابی در دست داشت. کتاب...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11
این روزها کارن به بهانه های مختلف دوست داره مدرسه نره و از زیر مشق نوشتن در میره. بعد میگه مامان من خودم مطالعه می کنم. واقعا هم اینکار رو می کنه. کتاب نجوم و فضا که خیلی سنگین و اساسیه کادوی تولدش از طرف خاله فاطمه ست. خیلی دوستش داره و علی رغم وزن سنگینش میاره و می خونه و دایم از من سوال می کنه. گ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11
نوروز امسال کارن یه انتظار خاصی داشت. نمی تونست صبر داشته باشه تا خواهرش رو ببینه. هر روز به من می گفت: خواهرم کی به دنیا میاد؟ دریا در 19 فروردین 1396 به دنیا اومد و ما شدیم یه خانواده ی چهار نفره. لحظه ای رو که کارن با بابا بزرگ برای دیدن دریا اومد، فراموش نمی کنم. خیلی حس قشنگی داشت و خیلی به مام...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11