آخرای آذر

ساخت وبلاگ
عادت کرده بهش بگه : داداشی. حالا بریم سونوی بعدی ببینیم که بالاخره مسافر کوچولوی ما پسره یا دختر.

بعضی وقتا نگرانی داره که من به بچه ی جدید بیشتر توجه کنم اما بر می گرده به من میگه: مامان اگه تو به داداشی بیشتر از من توجه کنی، من اصلا ناراحت نمی شم و به حرفهای من که دایم بهش می گم من به یه اندازه هر دوتون رو دوست دارم و خواهم داشت، توجهی نمی کنه.

چند روز پیش دیدم که داشت از حمید قول می گرفت با هم برن شمال. بعدش اومد و به من گفت : مامان تو هم با ما میای؟

تولد حمید بود و سه نفری با هم رفتیم پارک و کلی بازی کردیم. من زودتر برگشتم تا آبگوشتمون نسوزه، حمید و کارن که اومدن، طبق معمول کارن توی راه پله در اعتصاب بود و با چشم گریون اومد تو

کارن هنوز دستخطش خرابه . اما جدیدا خیلی داره با من راه میاد و داریم هر روز یه چند خطی خوش خطی کار می کنیم . امیدوارم رو به پیشرفت باشیم.

معلمش هم کمی بهتر شده و گاهی تشویقی می کنه . اما همچنان از نا مرتبی کارن شکوه و شکایت داره.

ناظمشون هم درست مثل زمان بچگی های ما جاسوس پروری م یکنه و با ترسوندن بچه ها کاراشو پچیش می بره.

یعنی ممکنه روزی بریسه که من یه نفس راحتی در ارتباط با مدرسه ی کارن بکشم؟

گاهی خیلی خسته و عصبی می شم و فقط دعا می کنم که در این مدرسه ها رو گل بگیرن.

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11