کریسمس و امتحانات

ساخت وبلاگ
بچه که بودم  خیلی حال و هوای کریسمسی اواخر آدر و اوایلدی رو دوست داشتم. البته که زمان بچگی های من اصلا به این مقولات اهمیتی داده نمی شد و بسیار شدید جلوی هر گونه تبلیغ در مورد مسیحیت گرفته می شد. اما حس می کنم تلوزیون با اون کارتونهای زیبای والت دیسنی که الان برای بچه های امروز خیلی غریب و دست نیافتنی هستند، خیلی لطف بزرگی به ما می کرد. و کریسمس رو برامون بصورت یه هدیه ی هر ساله که اتفاقات قشنگی توش می افتاد جلوه می دادن. 

یکی از روزهای اول دی که می دونستم و شنیده بودم به ردیف توی خیابون میرزای شیرازی و محله ی مجیدیه پر از بابانوئل و درخت کریسمسه، با اصرار حمید و کارن رو راضی کردم که بریم برای دیدن. بعد از اینکه به سختی تونستم راضیشون کنم برای رفتن، ترافیک اونقدر شدید و آزار دهنده بود که دست از پا دراز تر برگشتیم.  و به خوردن یه غذای گیلکی در شهرک آپادانا رضایت دادیم. 

کاهی با خودم فکر می کنم زندگی توی شهری که امکانات زیادی داره ولی نمی شه از اون امکانات استفاده کرد، چه ارزشی داره؟؟؟

همچنان با معلم کلاس کارن و مدرسعه و کادرش مشکل داریم و متاسفانه هر روز نا امید تر می شم که بتونم تغییری ایجاد کنم. بخصوص که معلمشون به خودش حق می ده همه جوره مادر پدرها رو زیر سوال ببره اما اگه ازش یه انتقاد کوچیک بکنیم عالم و آدم رو خبر می کنه و ابراز ناراحتی که چرا قدر منو نمی دونین ...

سیستم آموزشی و پرورشی به شدت خرابه و از بیخ و بن تغییری نکرده و فقط ظواهر رو تغییر دادن. نمره ها حذف شدن اما سختگیری و مقایسه و تحقیر دانش آموزان سر جاشه. 

بعضی روزها بابا حمید عصبی میشه از زنگ ورزش و سعی می کنه بره تا حد اقل این ساعت رو برای بچه ها ارزشمند تر بکنه. مسابقات ورزشی می ذاره و در گیر می شه با ناظم و ...اما خسته تر از سال قبل. منم تلاش خودم رو می کنم که حداقل کارن رو خودم تشویق کنم و جای محبت هایی که معلمشون نمی کنه رو خودم براش پر کنم. 

معلمشون که به هیچ صراطی مستقیم نیست.

یه برنامه هست به اسم استیج که یه نوع استعداد یابی برای آوازه. پارسال برای دیدن این برنامه هر هفته خونه ی مامان و بابا بودیم. با فاطمه اینا. امسال هم در اولین روز پخشش رفتیم و دیشب روز خوبی داشتیم . در کنار صندوق خانواده ی حمید که عمه آسی رو توی این هوا و وسط امتحانات با فرزاد و مهراد و آقا مهدی به تهران کشوند. جلسه ی خوبی تو رستوران ارکیده در آرژانتین بود که با کمی چاشنی ماجراجوییهای خاله مرضیه. جلسه ی کاملی شد. پاییز تموم شد و روزهای دیماه خیلی سریع دارن تموم می شن. و امتحانات کارن هم رو به اتمامه. چیزی که بیشتر از هر اتفاقی توی زندگیم انرژی گیره . :))))

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 22:11